lundi 7 mars 2011

خاطرات موسیقی۸


من از محله بهبانی بوشهر هستم ،از چهار محل قدیمی بوشهر،در بین همبازیها و در محلی که زندگی میکردم زرنگی و شجاع بودن مساوی بود با دعوا کردن و بزن بهادری و من هم از این بابت در بین بچه های محل کم نمی اوردم و این رو یاد گرفته بودم تا قبل ازاینکه بخوری، بزن.
از طرف دیگه وارد فضای هنری و فرهنگی شده بودم و با دو فضای متفاوت روبرو بودم ،یکی این که باید با زور هم که شده حقت رو بگیری و دیگری اینکه دعوا تنها راه حل نیست و اگر کسی خلاف تو حرف میزنه نباید اون رو کشت و نابود کرد.
ولی متاسفانه من در کارهای هنری هم روحیه جدال و پرخاشگری داشتم و کسی جرات انتقاد رو در رو از من نداشت .
در بین اعضای گروه هم همین امر باعث میشد که تمام حرفها پشت سرم زده بشه و من از نعمت انتقاد محروم بمونم.
 اگه قسمت های قبل رو خونده باشید در باره محمد رضای بلادی گفته بودم که مخبر عموش بود و راستش رو بخواین مسببش من بودم .میگید چرا؟ حالا میگم
اگه یادتون باشه مرحوم فریدون ناصری اومد سر تمرین و به عموش گفت این دیونس ، و عکس العمل من خنده بود وذوق کردن در صورتی که فرض کنیم بلادی هم دیونه، ولی برادرزادش در گروه ما مهمان یا عضو گروه بود و اگر ناصری هم ان حرف را زد من نباید ان عکس العمل رو نشون میدادم، چون گذاشتن کلاه پشمی دلیل خوبی برای بی عقلی کسی نیست حتی در تابستان بوشهر .
من از محمد رضا بلادی دنبال بهانه میکشتم و فکر میکردم اگه بهش احترام بزارم او فکر میکنه از عموش ترسیدم و به همین دلیل از کوچکترین حرکتش ایراد میگرفتم ،یادم میاد در مینی بوس، پاشو روی دمام گذاشته بود و من بهش پریدم و گفتم تو هیچ نمی فهمی و به ساز بی احترمی میکنی وجلو بقیه سکه یک پولش کردم . اونم هیچی نگفت و مظلوم و ساکت گفت چشم تکرار نمی کنم و بعد از سالها در یک مکان دیگه وقتی من پامو روی دمام گذاشته بودم گفت من درسی از تو گرفتم ولی تو خودت رعایت نمی کنی.
بعدها فهمیدم که محمد رضا تشنه محبت بود و با یک جمله محبت امیز حاضر بود سرشو برات فدا کنه ولی من این رو دیر فهمیدم.
افشین یا محمد رضا نوشزاد هم که در باره موسیقی  نقطه نظرهای مختلفی داشت، من هیچ وقت بهش زیاد فرصت ابراز نظر نمی دادم.
افشین گوش بسیار قویی داشت . یادم میاد محمد رضا درویشی به هتل ما اومده بود و سوالاتی در باره موسیقی بوشهر از ما کرد و درباره کوک سازها سوال کرد ،ما دوتا سنج داشتیم و انها را نواختیم و درویشی گفت اختلاف اونا یک پرده است(درویشی اون زمان معلم سلفژ و مدرس دانشگاه هم بود)ولی افشین گفت که شما اشتباه میکنید و اختلاف اینا یک پرده و نیم است و درویشی گفت نه یک پرده و برای اثبات حرفش، ازتیونر( صدا سنج الکتر،ونیک )استفاده کرد که حرف افشین درست از اب در اومد و از افشین سوال کرد شما سلفژ کجا کار کردی و افشین گفت هیچ جا. اینو گفتم که بدونین پسر بسیار با استعدای بود ولی با رفتار مستبدانه من در گروه اجازه عرض اندام نداشت و نمی تونست نظراتش رو تمام و کمال اجرا کنه و ادعا هم داشت .
بابک نیکذات هم اصلا زیاد حرف نمی زد ولی با من موافق نبود.
موحد که اصلا می خواست سر به تن من نباشه که الان فکر می کنم حق داشت.
 چرا؟
چون اون زندگیش چیز دیگه بود و تکلیفش مشخص بود ،موسیقی براش یک تفریح بود و من با اون مثل یک موزسین حرفه ای حرف میزدم ،متوجه نبودم اول باید هدف ادمها رو بدونی و بر اون مبنا  ازشون  توقع داشته باشی.
خلاصه من در حد سرپرستی گروه موسیقی بوشهر با فرهنگ عظیمش نبودم. ولی کسی بهتر از خودم هم پیدا نمی کردم . ایدهام جالب بود و انرژی داشتم ولی برخوردم با ادمها درست نبود و همچنین برخورد اونا  با من .
بلادی مدیر کل ارشاد هم از جایی اومده بود که من اومده بودم،محله بهبانی. او هم مثل من که نباید سرپرست گروه میشدم، نباید مدیر کل میشد او هم انطور که حالا داره نشون میده، کلاه سرش رفته بود و عمرش تباه شده بود.
بلادی واقعانسبت به فرهنگ بوشهر  ادم اگاهی بود. این رو هم یک کم دیر فهمیدم ،یکی از کسانی که بعدها در تحقیقات و شناخت فرهنگ بوشهر خیلی بهم کمک کرد ،همین بلادی بود. البته زمانی که دیگه مدیر کل نبود.
از شناختن ریشه کلامات و واژههای بوشهر گرفته تا تاریخ بوشهر و کتابهایی که بهم معرفی کرد. واقعا رفیق شدیم .همیشه بخاطراتفاقاتی که بین ما افتاد، افسوس می خورم ،این رو فهمیدم که بوشهریها  اگه  گوشت هم رو اگر بخورن استخون هم رو دور نمیدازن.
بلادی انطوری  که گذشت زمان داره نشون میده  مشخص شد از بهترین مدیرکل های ارشاد بود، که برای مردم و فرهنگ مردم تلاش کرد و من این رو از عملکرد مدیر کل های بعدیش فهمیدم.متوجه شدم که بلادی واقعا دیونه بوده اما دیونه فرهنگ بوشهر(کارهای بعد از دوران مدیر کلیش نشون داد) اما سیستم ازش چیز دیگه میخواسته و وسط دوراهی گیر کرده بوده(دلیل دارم اما باشه برای بعد)
خلاصه اینها رو گفتم که متوجه بشین فقط دیگران مقصر نبودند من هم کم مخلصی نبودم.
خوب حالا ادامه داستان
بوشهر که رسیدیم خوش و خرم از هم دیگه خدا حافظی کردیم و به خونه رفتیم.
چند روز بعد ابراهیم ابن رومی اومد و بهم گفت یک چیزی می خوام بهت بگم ،من گفتم چی، ابراهیم گفت بهتره بری از بلادی مدیر کل معذرت خواهی کنی و من گفتم برای چی،گفت همه اتفات تهران رو میدونه و خیلی ازت عصبانیه و جلسه ای بوده با حضور همه اعضا بجز تو و دهداران و تصمیم گرفته شده که گروه بدون تو و زیر نظر ارشاد کار رو ادامه بده. من به ابراهیم گفتم تو هم قبول کردی و او گفت: تو خودت میدونی من سابقه زندان دارم و نمیخوام بهم بند کنند من هم سابقه سیاسی دارم هم مواد مخدر و نمی تونم لجبازی کنم و تو هم بهتره خودت رو تو دردسر نندازی و با یک معذرت خواهی و گوه خوردم تمومش کنی. من گفتم عمرا.
ابراهیم گفت گروه  ازاد  مثل چراغ تو باده و پشتوانه نداره و اگر می خوای ادامه کار بدی بهتره زیر نظر ارشاد باشی. من بهش گفتم خوشتون باشه و موفق باشین .
ظاهرا در جلسه افشین مسئول گروه شده بود و محد رضا بلادی هم لجستیک گروه و تمامی اعضا ،موافق با نبود من به عنوان سرپرست، ولی موافق با حضور من به عنوان نوازنده دمام در گروه.
چند روز بعد از  این  داستان از مرکز موسیقی  تهران با من تماس گرفتن و گفتن اجرایی در تهران دارید به مناسبت نیمه شعبان. من در جواب گفتم با ارشاد تماس بگیرید چون همه اعضا بجز من با ارشاد بوشهر کار می کنند و اونا گفتند می دونیم ولی می خوایم تو هم باشی و حتما بیا .من گفتم اصلا امکان نداره. من با این بچه ها دیگه کاری ندارم.
چند روز بعدش افشین اومد دم خونه و گفت اگه می خوایی بیا ولی دیگه سرپرست نیستی و فقط دمامت رو بزن .
من ، علیرغم اینکه دلم می خواست برم ولی می خواستم غرورم رو حفظ کنم و از جای دیگه زورم گرفته بود که ادمهایی که من بهشون خط داده بودم و اصلا توی فکر این موسیقی و اینکار نبودن حالا برام شیر شدن.راستش اون موقع می خواستم افشین رو جر بدم ولی محترمانه گفتم موفق باشید و من نیستم.
خلاصه اونا رفتن تهران برای اجرای برنامه.اما حسن دهداران  به جانب داری از من نرفت و از گروه جدا شد.
من سکه ای که از جشنواره بهم داده بودن به اضافه ۱۰۰۰۰ تومان پول یک ظبط صوت خریدم و کلی نوار کاست و موتور ۱۲۵ هوندای حسن دهداران رو گرفتم و به مدت دو هفته می رفتم روستا های اطراف بوشهر و ترانه و شروه و ملودی ظبط می کردم .
 با موسیقیدانهای اصیل اشنا شدم . موسیقیدانهایی که واقعا باید به کنسرتهای جهانی میرفتند و کسی از وجودشون خبر نداشت.این سفرها یکسال ادامه داشت و کلی کیف کردم .الان غصه می خورم چرا ادامه ندادم ولی،یکروز برمیگردم تو یکی از همون جاها یه خونه می خرم و کیف  می کنم.( از اروزهای زندگیمه )،یکی از بهترین دوران زندگیم بوده.
تمام تنگستون و دشتی ودشتستون و شبونکاره  روگشتم. با بزرگانی اشنا شدم و ازشون درس موسیقی گرفتم ،که همسشه مدیونشون هستم(ناراحت نباشید تمام کارهایی که ظبط کردم هست و به دست شما هم میرسه)خلاصه عدو شود سبب خیر گر خدا خواهدا)
توی همین مدت بود که از مرکز موسیقی دوباره تماس گرفتن و گفتن که بی سر و صدا همراه با یک نوازنده دمام و سنج بلند شو بیا تهران همراه با ساز ها تون.
گفتم برای چه برنامه ای گفتن برای اجرا با ارکستر سنفونیک تهران اقای ناصری خواسته که حتما تو باشی.
 حال کردم از این پیشنهاد و پیش خودم میگفتم حالا حالیتون میکنم اقای بلادی و نامردهایی که تنهام نهادین.
بلافاصله با حسن دهداران تماس گرقتم و خبر رو بهش دادم . با هم گفتیم حالا برای سنج کی رو ببریم و بعداز کمی فکر کردن به یاد مسعود شاهینی افتادم که تو گروهمون، ( درارشاد زمان یزدانفر) ارگ می زد. مسعود رو هم به عنوان نوازنده سنج بردیم.
رفتیم تهران و تمرین با ارکستر سنفونی برای  قطعه حماسه خرمشهر ساخته مجید انتظامی.
ناصری گفت که ارشاد بوشهر قبل شما چند تای دیگه رو فرستاده بوده که برشون گردوندم و  گفتم نوازنده ای که من می خوام باید باشه.(راست یا دروغش نمی دونم)
ارشاد فهمیده بود و ظاهرا زیاد از این داستان خوشحال  نبود. بچه های گروه هم برای جلو گیری از فعالیت من، با ارشاد همدستی میکردند .من از داستان از طریق مرکز موسیقی با خبر شدم .اونا می گفتن مگه تو چه جنایتی کردی که اینا این همه باهات لج هستند.
تمرینات ارکستر تعطیل شد و چند روز استراحت بود.من به بوشهر برگشتم. تصمیم گرفته بودم وارد عمل بشم . خوی وحشیانه و جنگی برم غالب شده بود .تصمیم گرفته بودم که نوشزادو نیکذات و موحد و بلادی رو کتک مفصلی بزنم و داغ دلم رو خالی کنم،فکر میکردم حالاکه من دیگه کاری با اونا ندارم و اونا کار و گروه رو صاحب شدن،.پس چرا اینهمه با همدستی با ارشاد می خوان من رو نابود کنن.
بوشهر که رسیدم صبح بود استراحتی کردم ونزدیک ظهر،اول رفتم در خونه نوشزاد اردیبهشت ماه بود.
افشین اومد دم در بهش گفتم وقت داری ،گفت برای چی ،گفتم دعوا، اگه مردش باشی ، گفت من دعوا ندارم.گفتم ولی من دارم و یک کله زدم تو دماغش و چند تا مشت توی صورتش (الان که دارم می نویسم خجالت می کشم و اشک توچشمام جمع شده) تنها چیزی که گفت این بود که تو اشتباه می کنی.
بقیه داستان باشه یه وقت دیگه  امشب زیاد شرمنده شدم .

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire